| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
بارون.....
تا حالا شده از شنیدن صدای بارون غرق لذت شی و اونوقت هوس کنی بزنی بیرون و بری زیر بارون اونم بدون چتر وااز این که خیس شی یه حس خوب داشته باشی؟بدش یه جایی و پیدا کنی بری زیر اون پناهگاه و منتظر بمونی بارون بند بیاد .تا اینجای ماجرا همه چی خوبه ...از صدای بارون تا هوسای بچه گانه ای که داشتی .....ولی بعدش یه سرمایی مییاد سراغت... دندونات تیلیک تیلیک رو هم صدا میدن ..تو سردته ولی سر خوشی از کاری که کردی ...اون بارونه ارومت کرده ...سبک شدی ..هر چند که سردته ...ولی مطمینی که ارزششو داشته .... |+| نوشته شده توسط کتایون در شنبه 8 اردیبهشت1386 و ساعت 0:30 |
20 اسفند
امروز برای اولین بار رفتم کلانتری {کلانتری 107}...قکر نمیکردم پام به کلانتری باز شه ولی دست روزگار پای منو کشید و با خودش برد اونجا... صبحی اومدم کارتمو بکشم دیدم بله جا تره و بجه نیست کیف پولم و با جاش بردن... تو کیفم یدونه 100 تومنی و یه 20 تومنی بود و تا دلتون بحواد مدارک................ مادرم میگه پیدا میشه ماله حلال میره ولی برمیگرده ولی دفعه پیش برنگشت با خودم فکر میکنم لابد...... |+| نوشته شده توسط کتایون در شنبه 19 اسفند1385 و ساعت 10:11 |
دردسر..
آخه یکی نیست بگه تو سر پیازی یا... وقتی بهش کفتم شیرنی بده داری مامان میشی مثل یه گرازه وحشی جیغ کشید و زد زیر گریه ..اولش فکر کردم اشک خوشحالی ولی اشک .... |+| نوشته شده توسط کتایون در پنجشنبه 17 اسفند1385 و ساعت 21:14 |
2 اسفند......
دل وزدم به دریا گفتم یا 13 تومن جریمه میشم یا .... از کوچه که پیچیدم بیرون ..داشتم اهنگ اصفهانی و زیر لب زمزمه می کردم ...تنها ماندم تنها با دلبریک جا ماندم که... دیدم یه موتوری میزنه یه شیشه ماشین که بزن بغل.. اینگار آب یخ تو سرمای زمستون ریختن رو سرم ..به این میگن شانس تو 2 روز 20 تومن جریمه ...آخه این شانس من دارم ...داشتم غرغر میکردم که آقای پلیس گفت خانوم مجوز طرح ...تو دلم گفتم اخ جون نفهمیده پلاکم فرده .... خلاصه اینقدر بافتم که بیچاره دلش نیومد جریمم کنه ... سر تخت طاووس یه پلیس میایسته ولی برگه جریمه دستش نیست ای خدااااااااااااااااااااااااااا بیا کمک .. شیشه و دادم پایین ...برگه جریمه رو داد دستم ..منم گقتم مرسی.... |+| نوشته شده توسط کتایون در چهارشنبه 2 اسفند1385 و ساعت 22:56 |
یه خوش شانسی
نمیدونم این چه قانونی که چیزایی که دوستشون داری و باید از دستشون بدی آخه خدا ما هم ادمیم این قدر سر به سر ما نذار خوبیت نداره... راستش به هر کسی که گفتم از دستش دادم هر کسی یه چیزی گفت .. همکارم گفت حتما قرار به تو یه چیزه بهتری برسه.. مادرم گفت فدا سرت رفت که رفت... خواهرم گفت چقدر برازندت بود حیف شد... ولی من جای خالیشو حس میکنم ..اینگار یه چیزی و گم کردم ..میدونم از اون بهترم پیدا میشه ولی من یه حس خوبی بهش داشتم... فقط نیم ساعت ازش غافل شدم ... تازه خریده بودمش کاپشنمو میگم ...یه رنگی داشت هر کی میدید کلی اش تعریف میکرد ولی چشم یه بنده خدایی بد جور دنبالش بود آخرشم اومد و با خودش برد........... |+| نوشته شده توسط کتایون در یکشنبه 29 بهمن1385 و ساعت 23:32 |
یه سوال؟
وقتی که یه کاری انجام میدم که به نظرم کار خوبیه تا یه هفته سر خوش کارم هستم ... راستش وقتی فکر میکنم میبینم آدم خودخواهیم...... نمیدونم ولی تا اونجا که یادمه کاری و نکردم که فقط در راه خدا باشه یا نیتم فقط اون باشه هر جا یه کاری کردم که برا کسی سودی داشته یا کسی و خوشحال کرده اول برا این انجامش دادم که به خودم حس خوبی داده یا خودمو اروم کرده ... یا حتی وقتی خوشحالی کسی و که شادش کردم میبینم باز حس خودخواهیم ارضا میشه... امروز یکی دعام کرد ..بهم گفت خدا فراموش نمیکنه بنده هایی رو که برا اون قدم بر میدارند.... میذونم خدا حواسش به همه هست ولی نمیدونم اینکه در راه خدا قدم بر داشتن یعنی چی؟ امیدوارم همه دلا آروم باشن.... |+| نوشته شده توسط کتایون در شنبه 28 بهمن1385 و ساعت 15:22 |
یک روز تعطیل و یک حواس جمع
زنگ زد گفت می یای بریم قتل ان لاین ؟ گفتم باشه میام ولی رزرو جاش و ساعنش با تو به من خبر بده .... 2 ساعت بعد زنگ زد گفت رفته تو نت سینما کانون داره گفتم خوبه به کلاس منم نزدیکه دم سینما همو دیدیم بدون معطلی رفتیم بلیط خریدیم رفتیم داخل{بلیط 500 تومنی }... داخل سینما هیچ کس نبود اینگار که سینما اختصاصی بود .. خلاصه فیلم که شروع شد .... 5 دقیقه از فیلم نگذشته بود که چند تا بچه با خانوادشون اومدن داخل سینما... درد سرتون ندم شد دقیقه هفتم دیدیم تو فیلم چند تا بچه بودن و یه توپ و.... یه لحظه دیدم هیچ جای فیلم به ماجرای قتل و غارت نمیخوره .. با شرمندگی تمام از پشت سریهامون اسم فیلم و پرسیدم ... اسم فیلم آلبوم بود نه قتل ان لاین..... |+| نوشته شده توسط کتایون در شنبه 27 آبان1385 و ساعت 23:17 |
شنیدن کی بود مانند دیدن
تا حالا شده تو حال و هوای خودت باشی و یهو یه موتوری بپیچه جلوی پاهات وکیفتو از تو بخواد؟ من خیلی شنیده بودم ولی تا دیشب ندیده بودم..... نمیدونم چطوری ولی کیفمو دو دستی تقدیمش کردم ..... هر چند از این سرقت مسلحانه جز یک اسکناس500 تومنی هیچ چیز دیگه ای گیرش نیومد ولی من هنوز از یادآوری اون لحظه........ |+| نوشته شده توسط کتایون در جمعه 26 آبان1385 و ساعت 19:34 |
:-(
یه خانومی تو بخشمون بستریه .. هر وقت میریم بالا سرش گریه میکنه ..و همیشه تنهاست .... خلاصه باید کلی به این ورو اونور زنگ بزنیم تا بیان براش وسایلی که نیاز داره براش بخرن.... یه پیرزن دیگه هم هست اومده برا کنترل قندش ........ مثل این مادربزرگهای تو قصه هاست که چارقد سفید سرشون میکنن و خلاصه خنده از رو لباش گم نمیشه بهش میگیم ننه نقلی وقتی ملاقات میشه برا دیدنش صف میکشند وقتی هم که ملاقات تموم میشه باید به زور همراهاشو از بخش بیرون کنیم .. راستش یه حورایی به محبوبیتش حسودیم میشه ..اینکه تو سن 80 سالگی اینقدر نورانی و دوست داشتنی باشی هنر کمی نیست.... دلم برا اون خانومه اولی دلم میسوزه ....کاش اینقدر تنها نبود....
|+| نوشته شده توسط کتایون در یکشنبه 21 آبان1385 و ساعت 14:19 |
هیچی نگی راحتتری
خیلی کم پیش می یاد که نتونم هر چی تو دلم به اطرافیانم بگم .فکر میکنم این حداقل کاری که میشه تو یه ارتباط کرد تا طرفت دوستت یا چه میدونم همسرت از اون چیزایی که باعث ناراحتی یا اذیت تو شده باخبر شه فکر میکردم شاید این طوری اختلاف نظر کمتر میشه و یه جورایی بهتر همدیگرو درک میکنیم. با یکی از دوستام دعوام شده نمی خواستم دعوا کنم ولی نمیدونم تا میخوام اون چیزایی که باعث اذیتم شده و بهش بگم دعوا میشه.... خلاصه یکی اون میگه منم یکی آخرش میشه این که الان باهم دعوا کردیم.... نمیدونم شاید توقع زیادی که از دوستت داری تا شرایط تو رو درک کنه و حداقل تو اون شرایط نمک به زخمت نپاشه.... شاید باید هر چیزی که باعث دلخوریت شده رو تو دلت نگه داری ... شاید اگه زبون به دهن بگیری دیگه الان مجبور نبودی .... شاید دیگران حق دارند و تو نداری... شاید اگه دیگران بپرسن باید بگی وتوهیچ حقی برا پرسیدن نداری که اگه بپرسی جوابی برا سوالت نیست.... اما یه نتیجه اخلاقی اینکه اگه چیزی اذیتت میکرد و داشتی میمردی ازناراحتی بریز تو دلت به هیچ کس هیچی نگو.. و آخرین نتیجه اینکه برا اینکه اذیت نشی اصلا سوال نکن که اگه جوابی نگرفتی ناراحت نشی... التماس دعا |+| نوشته شده توسط کتایون در جمعه 19 آبان1385 و ساعت 10:51 |
|
درباره وبلاگ
![]() میخواهم به بوی ريواس و رازيانه بينديشم
به بوی نان، به لحن الکن فتيله و فانوس به رنگِ پونه و پسين کوه میخواهم به باران، به بوی خاک به اَشکال کنار جاده بينديشم به سنگچينِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپيد، بخار نفسهای استکان طعم غليظ قند، رنگ عقيق چای نی، نافله، نای، و دقالبابِ باد بر چارچوب روسواترينِ روياها! منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
86/02/01 - 86/02/3185/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 85/08/01 - 85/08/30 85/07/01 - 85/07/30 85/06/01 - 85/06/31
پيوندها
ثانیه هاچهارراه من میگم تو میگی باور دل تبخیر دریا من فقط یه زن باغ بی برگی مسافر خوابی که از.... همین دل بیقرار من.... دلشدگان شکر ایام واحه شب مهتاب مثل بارون قهوه و سیگار خواب....من بودم گر..ه رسوایی قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |